آیا آزادی، «طبیعی» است؟

در این پست، هانس آیشلتس، مورخ و نویسنده کتاب هماهنگی احساسات: اعلامیه استقلال و ایده جفرسنی خودمدیریتی به تغییر مفهوم آزادی در جامعه آمریکا پرداخته است. آزادی از دیدگاه بنیانگذاران ایالات متحده و اغلب اندیشمندان سده‌­های ۱۷، ۱۸، و ۱۹، اصلی قطعا طبیعی و اخلاقی انگاشته می­‌شد که ریشه

در این پست، هانس آیشلتس، مورخ و نویسنده کتاب هماهنگی احساسات: اعلامیه استقلال و ایده جفرسنی خودمدیریتی به تغییر مفهوم آزادی در جامعه آمریکا پرداخته است.

آزادی از دیدگاه بنیانگذاران ایالات متحده و اغلب اندیشمندان سده‌­های ۱۷، ۱۸، و ۱۹، اصلی قطعا طبیعی و اخلاقی انگاشته می­‌شد که ریشه در سرشت انسان دارد. علاوه بر این، باور داشتند که آزادی، عنصری مطلقا بنیادین برای شکوفایی و حتی خوشبختی جامعه است. هرچند شخصا به این نظر گرایش دارم ولی در واقعیت، آزادی کاملا غیرطبیعی به نظر م‌ی­رسد و متاسفانه، به وضوح در همه سطوح جامعه، از افراد عادی در خیابان تا دادگاه­های عالی ایالات متحده و از شهرداری‌ها تا کنگره مشهود است.

همه جا مفهوم آزادی، به سادگی مغشوش و حتی مخدوش شده است. سنت باشکوه گذشته خرد شده است و تکه­‌پاره‌­های آن، اسلحه نزاع‌های خصمانه و پست خیابانی حق در برابر حق و آزادی در برابر آزادی شده است. در واقع، درک آزادی، حداقل برای مردم آمریکا، بسیار پیچیده و بلکه غیرطبیعی شده است.

چه اتفاقی افتاده است؟ از روابط کاری با تمام ظرایف ارتباطی گرفته تا روابط خانوادگی زوجها، چه در خفا و حریم خصوصیشان یا در جمع و حضور بیگانگان، از قوانین ایالتی و فدرال مبارزه با مواد مخدر تا امنیت حریم شخصی و اموال، به هنگام سفر یا ارتباطات مجازی، سراسر شاهد مشاجره و سردرگمی و اختلاف هستیم و ظاهرا، همه راه­ها هم به دیوان عالی منتهی می­‌شوند. چه اتفاقی افتاده است؟ فناوری پیشرفت کرده است!

در سالهای نخست جمهوری، شاخه‌­ها و سطوح گوناگون دولت، در خدمت اهدافی کاملا عملی بودند که به جای مقتضیات بازاری بر ضروریات طبیعی بنا نهاده شده بودند. در شرایط بدوی­تر، دست دولت چندان باز نبود؛ مردم باید فقط با آنچه داشتند، سر می‌­کردند. در چنین اوضاعی که ارتباطات، آنی نبود و سرعت حرکت، کند بود، وجود حوزه­‌های قانونگذاری و مدیریت مجزا نه تنها معقول به نظر می‌­رسید بلکه برای برقرار ماندن کشور، راه دیگری غیر از تفویض اختیارات دولت وجود نداشت. در واقع، کل امپراطوری بریتانیا، مجموعه­ای از قلمروهای مجزایی بود که از طریق تمایلات مشترک و مدیریت افراد و دولت‌های بومی متحد شده بود. هنگامی که این امپراطوری، آهنگ دیگری ساز کرد، آمریکا جدا شد. تجربه متعاقب آمریکا نیز کم و بیش همان شد.

با این حال، با پیشرفت فناوری و تسریع ارتباطات، خودمدیریتی حوزه­‌های یادشده، بیش از پیش مشکل­زا شد. شرارت‌های هر نقطه از کشور، برای سایر نقاط، آشکارتر و غیرقابل پذیرش­تر شد. با گسترش شبکه راه­آهن هم هر حوزه توانست اراده خود را نیرومندتر و اثربخش­تر اعمال کند. در حالی که شکاف میان قدرت ایالتی و ملی افزایش می‌­یافت، حداقل به مدت نیم قرن دیگر، بخشی عمده از ساختار مدیریت غیرمتمرکز باقی ماند؛ همه دعاوی، قابل رسیدگی توسط دولت فدرال مستقر در واشنگتن نبود.

به این ترتیب، ایده قدیمی که فدرالیسم ممکن است از طریق حق مردم به مهاجرت و رقابت سالم میان ایالتها، محافظ آزادی باشد، چند گاهی بیشتر دوام آورد. آنچه آزمایشگاه دموکراسی نامیده می­شد، قرار بود موجد تغییر و بهبود باشد. با این حال، به عنوان فرایندی برای ایجاد تغییر، خیلی کند بود؛ متکی بر این باور – یک باور جمهوریخواهانه – بود که سرانجام رقابت برای جلب حمایت و کسب اموال، پیروزی حقیقت و نیکی خواهد بود. اما به نظر می­رسد به عمر اغلب ما بسط و بقا نکند!

هنگام سخن از حوزه قانونگذاری و محدوده‌­های مدیریتی ایالتی، مردم باید دلیل عملی و پیشگیرانه وجودشان را درک کنند. اما حقیقت و نیکی، عموما و به درستی، مطلق تصور می­‌شوند و به گمان من، عدم توافق مردم درباره این مفاهیم مطلق، قابل درک است. وقتی کسی احساس ستمدیدگی کند، ذکر محاسن ماهیت دستگاه قانونگذاری، یا مزایای تقسیم قوا به وضع موجود، یا لزوم عدم ارجاع هر فریاد تظلمی به رئیس جمهور، دیوان عالی، یا کنگره جهت حراست از آزادی در آینده، هیچ تسلای خاطری برایش فراهم نمی‌آورد. حس تجاوز به آزادی یا حقوق فرد، بیشتر مانند حمله‌­ای رو در رو است و نیاز قربانی، التیام بی­درنگ است.

فناوری امروزی می­تواند هم درد و هم نیاز به التیام را در چشم بر هم زدنی به میلیونها نفر منتقل کند، و بیش از آن، دولت در هر سطحی که باشد، می­تواند به همان سرعت، با نیرو و منابع بیشتر، پاسخ دهد. حتی پیش از روزگاری که ایالتها به حکم متمم­‌های قانون اساسی، قادر به محافظت از شهروندان خود شدند، دولتهای ایالتی قادر به انجام بسیاری از اقداماتی بودند که شهروندانشان، درست و نیک می­‌پنداشتند. دولت ملی از انجام آنچه برایش تکلیف نشده بود، منع می­‌شد و مسئول رسیدگی به وظایف ملی و روابط بین‌­المللی بود. جهان آن روزگار، به دلیل وضعیت فناوری، آن چنان بود.

اکنون چه؟ چه کسی می­تواند همه آن شاخه­‌ها و سطوح قدرت را به یکپارچگی مدیریت کند و هنوز هم به عدم آسیب به آزادی اشخاص باور داشته باشد؟ چه کسی شکیبایی لازم برای، یا حتی توان تصور فرایندهایی را دارد که به ثمر رسیدنشان، مستلزم چندین دهه که نه، فقط چند سال باشد؟ چه کسی می­تواند از شنیدن تعریف متفاوت مردم نقاط دیگر جهان از زندگی، آزادی، مالکیت، پیمان، یا عشق، خونسردی خود را حفظ کند و خونش به جوش نیاید؟

متاسفانه، خیلی هم … غیرطبیعی به نظر می­‌رسد.

4.5/5

مطلب برای شما جذاب بود؟
در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک‌گذاری در واتساپ
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک‌گذاری در توییتر
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک‌گذاری در لینکدین
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک‌گذاری در تلگرام

مطالب پیشنهادی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وکیلیکس در شبکه‌های اجتماعی

بیانیه مسئولیت

نظرات ابراز شده در محتواهای منتشر و به اشتراک گذاشته شده وکیلیکس، نظر شخصی تولیدکنندگان آنهاست و به معنی تایید وکیلیکس نیست!
اسکرول به بالا