خودکشی شفابخش

برادرم از فرط احساس تنهایی، خودکشی کرد. به عنوان مددکار اجتماعی داوطلب کار در زندان، می‌توانم به تنهاترین مردم قوت قلب بدهم که کسی هست که غمشان را بخورد.

آقای رُدز [نام ساختگی برای حفظ حریم شخصی] در حالی که در «اتاقک» روبروی یکدیگر نشسته بودیم، به گریه افتاد؛ اتاقک، فضای عمومی کوچکی در زندانی است که من داوطلبانه، خدمات مددکاری اجتماعی می‌­دهم. من از این اتاقک برای جلسه­‌های درمانی انفرادی استفاده می­‌کنم اما دو دیوار آن، پنجره­هایی از کف تا سقف دارند که خلوت مددجویان را برهم می­زنند. با وجود نگاه­‌های دوستانش، اشک‌های آقای ردز جاری شد.

داستان یک مددجو

نخستین بار، آقای ردز را پس از یکی از کلاسهای کنترل خشمی که در زندان برگزار می‌­کردم، در راهرو دیدم. او توضیح داد که از کودکی اسیر خشم بوده و نمی­‌دانسته چگونه این احساس را مهار کند. یک هفته بعد که دوباره همدیگر را ملاقات کردیم، توضیح داد که ۱۲ سال از حبسش می­گذرد؛ اخیرا از زندان آزاد شده بوده اما به دلیل اتهامات جدید، به ۹۰ سال زندان محکوم شده است.

خواهر آقای ردز در اثر یک واکنش آلرژیک درگذشته و او به دلیل حبس در زندان از شرکت در مراسم تشییع و وداع آخر، محروم مانده است. از وی خواستم که نام‌ه­ای، به ویژه با تمرکز بر خشمی که احساس می­کرد، به خواهرش بنویسد. یک هفته بعد، دوباره در اتاقک، دیداری داشتیم؛ می­خواست دفترچه­‌اش را به من بدهد ولی خواهش کردم که خودش نامه را بلند بخواند؛ «جِس، تو همیشه من رو قبول داشتی؛ تو همیشه کمکم می­‌کردی؛ حتی وقتی تو حبس بودم. خیلی شاکیم که نتونستم کنارت باشم. من عمری رو در زندان تلف کردم که می­‌تونست برای تو صرف بشه. تو آدم فوق‌­العاده‌­ای بودی. من باید می­مُردم. چرا تو مُردی؟»

دو خودکشی در یک خانواده

کار با افرادی مانند آقای ردز، یکی از بهترین اوقات من در هفته است. امکان حضور و همراهی برای گذراندن نازک‌­دلانه‌­ترین لحظاتشان، مایه افتخار من است. عامل دیگری که مرا به کار روزهای شنبه [تعطیل آخر هفته] در زندان ترغیب می­کند، فقدان عزیزی است که خودم تجربه کرده‌­ام. روز ۱۸ نوامبر سال ۲۰۱۰، یک هفته پس از ۱۸ ساله شدنم، از مدرسه به خانه برگشتم و جسد بی­جان و اندکی کبود برادرم را آویزان از تیرک سقف زیرزمین دیدم. خودکشی کرده بود. من غیر از او، خواهر یا برادری نداشتم.

در کالج، صحنه خودکشی را به خاطر می­آوردم، کابوس می­‌دیدم، گوش به زنگ و به شدت تحریک­پذیر شده بودم، و لبریز از احساس بی­ارزشی، به خودکشی می­‌اندیشیدم. پس از بستری شدن در  بیمارستان روانپزشکی و تقریبا در سالگرد مرگ سَم، تصمیم گرفتم که در تاریخ ۱۲ آوریل سال ۲۰۱۲ به زندگیم پایان دهم. چند شیشه دولُکسِتین و بوپرُپیون تهیه کردم و در برابر تصویر خودم در آینه اتاق خوابگاه ایستادم. آنچه از آن پس به یاد دارم، به هوش آمدن در بیمارستان بود. در اثر مصرف بیش از حد آن داروها، چهار بار تشنج کرده بودم و به مدت ۵ روز زیر دستگاه تنفس مصنوعی در کما بودم.

سال‌های بهبود

باید بگویم پس از آن رویداد بهتر شدم. البته چند سالی به زحمت افتادم و موارد ارتکاب مجدد به خودکشی و بستری و درمان سرپایی و هفته‌­ای دو جلسه مشاوره با روان‌درمانگرم را تجربه کردم. با این حال، توانستم با مدرک کارشناسی روانشناسی از کالج فارغ­التحصیل شوم و وارد دوره کارشناسی ارشد مددکاری اجتماعی بالینی شوم.

در طول تحصیل، تجربه بستری شدن در بیمارستان روانپزشکی رهایم نمی­‌کرد؛ پرستاری برایم توضیح داده بود که چون دانشجوی روانشناسی بودم، مرا در کنار «دیوانگان» بستری نکرده بودند. تخت مجهزی به دور از زنانی داشتم که شب تا به صبح، فریاد می­‌کشیدند. با بهبود سلامت روانیم طی سالهای بعد متوجه دلیل واقعی چنین تجربه­‌هایی شدمم؛ مزایای طبقه متوسط سفیدپوست! منظورم این نیست که پرداخت ده‌­ها هزار دلار هزینه بستری ۳۵ روزه در بیمارستان روانپزشکی برای خانواده­ام آسان بود اما از حمایتی برخوردار بودم که برخی از هم‌سالانم – که اغلبشان هم بی­خانمان بودند – محروم بودند. امروز، در بسیاری از مددجویان زندانیم، خودم را می­بینم؛ با این تفاوت که من به جای مجازات برای نشانه‌­های بیماری روانیم، تحت درمان قرار گرفتم.

مشاوره­‌های موفق

در مددکاری اجتماعی، به بیدار شدن خاطره یا احساسی در مددکار در پی صحبت مددجو، «انتقال متقابل» می­‌گوییم. هنگامی که به انتقال متقابل می­‌اندیشم، شیر آبی را تصور می‌­کنم که همه دردهای مرا کنترل و امکان حضور شش دانگم را در خدمت مددجو فراهم می­‌کند. اگر شیر اندکی بچرخد، قطره‌­ای از غم و اندوهم در قلبم می­چکد. اما به جای پرداختن به درد خودم، از آن غم و اندوه مشابه برای برقراری ارتباط با مددجویی که در حال گفتن از زخمی دلخراش است، استفاده می­کنم.

برای مثال، وقتی آقای ردز خشم و تقصیری را که از مرگ خواهرش احساس می­‌کرد، بر زبان آورد، از انتقال متقابل برای حضور کامل در خدمت او بهره بردم؛ فرصتی را که دست داده بود، با تعریف خودکشی برادرم یا توصیف احساس تقصیرم در مرگ وی، تباه نکردم. حتی به خودم هم نگفتم آخ! این احساساتی که آقای ردز داره تجربه می­‌کنه، من رو یاد مرگ سم می‌ندازه. اگر در طول جلسه درمانی بر تجربیات خودم تمرکز کنم، موفق به درمان نخواهم شد، زیرا هدف از مشاوره را برآورده نخواهد کرد. حضور من، نه برای سیستم زندان یا افزودن فعالیتی در فهرست سوابق کاری، بلکه برای مددجویانم است.

بخش مهم دیگر کار من، پرهیز از تعصب است. صرف نظر از علت حبس مددجویان، دردم را به سوی همدلی هدایت می­کنم؛ حتی به پرونده‌­هایشان هم نگاه نمی­کنم که چه جرمی مرتکب شده‌­اند مبادا اسیر قضاوت و تعصبی شوم که همه ما ناگزیر از آن هستیم. اغلب چنین پیش‌­داوری‌هایی، بسیار نامحسوس هستند. آدمی مانند من نباید ارتباط سازنده درمانی را با پیش‌­داوری درباره جرمی که مددجو مرتکب شده یا نشده است، خراب کند. چنین افرادی به قدر کافی چوب قضاوت و تعصب را از جامعه و زندانبانان خورده‌­اند.

روزهای دلتنگی

به دلیل همه­ گیری بیماری کرونا، ورود من به زندان از ماه مارچ (اسفند و فروردین) محدود شده است. قطع روال شنبه‌­های کاری در زندان دشوار است. مددجویان زیادی دارم که ماه‌­ها و در مواردی، سال‌ها همراهشان بوده‌­ام. نگران عدم دسترسیشان به جلسه­های انفرادی یا گروهی روان­درمانی هستم. اما بیش از همه، دلتنگ دیدارشان هستم. کار من در زندان، به نوعی مایه مباهات من به سم است؛ برادرم، به شدت احساس تنهایی می­کرد. می­خواهم مددجویانم بدانند که کسی به فکرشان است. آنها با وجود حبس در زندان، سزاوار روان‌­درمانی همدل، حاضر، و قابل اعتماد هستند. هر کسی سزاوار است.

4.5/5

مطلب برای شما جذاب بود؟
در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک‌گذاری در واتساپ
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک‌گذاری در توییتر
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک‌گذاری در لینکدین
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک‌گذاری در تلگرام

مطالب پیشنهادی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وکیلیکس در شبکه‌های اجتماعی

بیانیه مسئولیت

نظرات ابراز شده در محتواهای منتشر و به اشتراک گذاشته شده وکیلیکس، نظر شخصی تولیدکنندگان آنهاست و به معنی تایید وکیلیکس نیست!
اسکرول به بالا