زندان، دوست خوب کودکیم را نئونازی کرد

در حالی بزرگ شدیم که با هم، توپک گوش می‌کردیم، سیگاری بار می‌زدیم، و از سیاه‌پوستها تقلید می‌کردیم. این گذشته لذتبخش، پشت میله‌های زندان، رازی خطرناک شد.

همین که وارد سالن غذاخوری زندان شدم، از همهمه بیش از صد نفری که نشسته بودند، وحشت کردم. از آنچه در مسیر شنیدم، فهمیدم که حرف‌هایشان درباره بیرون و خانه و آزادی نیست؛ بیشتر درباره اتفاقات زندگی پشت میله‌­ها حرف می­‌زدند.

نخستین درس در کلاس غذاخوری

از هنگام ورود به زندان ایالتی واشنگتن که به والا والا (Walla Walla) معروف است، این برخورد، نخستین تماس من با چنین جمعیتی از زندانیان بود. متوجه شدم که اغلب زندانیان، پشت میزهایی دراز و به تفکیک نژادی نشسته‌­اند؛ سیاه­پوستان در یک طرف، سفیدها در طرف دیگر، و مکزیکی‌ها هم وسط. در حالی که در صف طولانی غذا پیش می‌­رفتم، جزئیات سالن را به امید پیدا کردن جایی برای خود، به دقت بررسی کردم؛ من از یک خانواده عادی آمریکایی هستم و با آداب و رسوم و سنت آمریکایی بزرگ شده­‌ام.

زندانی، باید خیلی خوشبخت باشد که پیش از ورود به سالن غذاخوری، هشداری بگیرد که مبادا جای زندانی دیگری بنشیند؛ چنین کاری احتمالا به کتک خوردن منتهی می­‌شود. اگر تا گرفتن سینی غذا، آدم‌های هم­‌پالکی خود را تشخیص دهید، جای امیدواری دارد؛ حداقل می‌­فهمید که به کدام سمت بروید و کنار کدام گروه بنشینید. در غیر این صورت، باید به آرامی به سمت در خروجی گام بردارید و در حالی که صدها چشم، تک تک حرکاتتان را زیر نظر دارند و پیش از خالی کردن محتویات سینی در سطل زباله و ترک سالن، تا می­توانید غذا در دهانتان بتپانید.

دیدار دوست قدیمی

پس از نخستین تجربه در سالن غذاخوری، فهمیدم که همه بخشهای زندان، از تلفن‌ها و دوش‌های حمام تا نیمکت‌های حیاط به همین ترتیب تفکیک شده­‌اند. هیچ چیزی در زندان بدون ادعای مالکیت نژادی وجود ندارد و کسی که به چنین ادعاهایی محل نگذارد، درسی واقعا ناخوشایند خواهد گرفت. هنگام بازگشت به بند خودم، به دوستی قدیمی به نام جرمی برخوردم که در کف خیابان‌های شهر تاکومای ایالت واشنگتن با هم بزرگ شده بودیم. تاکوما، شهری با تنوع جمعیتی چشم‌گیر است؛ هم خانواده‌­های متوسط دارد و هم اجتماعات فقیری که برخی، تحت تسلط دسته‌های خلافکار و مشغول به خلاف و جنایت هستند.

به وضوح می­‌دیدم که جرمی سفیدپوست، با آن مردی که قبلا می­‌شناختم، فرق کرده است. نمادهای نازی و نژادپرستانه سراسر بدنش را پوشانده بودند؛ خالکوبی‌هایی که از یک مایلی هم آشکار بودند. به خاطر می‌­آورم که در آن لحظه فکر کردم هرگز نمی­‌تواند آنها را از بدنش پاک کند.

من این آدم را از ده‌­ها سال پیش می­شناختم و حتی یک بار هم نفرت از هیچ کس را ابراز نکرده بود، چه برسد به نفرت از رنگین­‌پوستان! سیل خاطرات نشستن روی پلکان ورودی خانه و گوش دادن به توپک (Tupac) ذهنم را فرا گرفت؛ با آن تمبانهای آویزان از پشتمان و کتانی‌های سیاه و رکابیهای سفید، ناشیانه از سیاه‌­پوست‌های باحال تقلید می­کردیم. نوجوانیمان را به سیگاری بار کردن و افتادن پی دختران رنگین­پوست گذراندیم. اگر پیش از دیدن جرمی در والا والا از من می­پرسیدید که چه تیپ دختری را می‌­پسندد، می­گفتم دختر سیاه. او عاشق دخترهای سیاه‌­پوست بود.

گفتگوهایی ناخوشایند

نخستین کلماتش خطاب به من، تقاضایی بودند که به رسم دوستی در پاسخ گفتم «باشه، می­‌فهممت.»

جرمی در چشم‌هایم زل زد و همزمان با التماس و تهدید گفت «به هیچ کس تو این زندان نمی­گی من اون بیرون کی بودم. حالیته؟»

البته، حالیم نبود ولی به سرعت گرفتم؛ نمی­خواست سردسته‌­های سفیدپوستش بدانند که خارج از زندان، از سیاهان تقلید می­‌کرده و با آنها رابطه داشته است – که ظاهرا هیچ کدام هم به معنی احترام واقعی او به آنها نبوده است.

به او قول دادم ولی نه از ترس بلکه نم‌ی­خواستم ببینم اتفاق بدی برایش بیفتند و نمی­خواستم هفته اول حبسم، دعوا به راه بیندازم. هنگامی که در نوجوانی در دارالتادیب دوره محکومیتم را می‌گذراندم، همه داستانهای وحشتناک درباره حوادث زندان را شنیده بودم. تا جای پایم محکم نمی‌­شد، نباید حرکتی می­‌کردم.

شب که در سلولم تنها بودم، دوباره به فکر جرمی افتادم؛ چرا با آدمهایی قاطی شده که مجبور باشه درباره هویت واقعیش دروغ بگه؟ این نژادپرستی رو دیگه از کدوم گوری پیدا کرده؟ فکرهای دیگری هم به سرم زد؛ نکنه خودم هم مجبور به همچین تصمیمی بشم؟ می­شه با آدمای عادی بُر بخورم؟ من به فرهنگی تعلق داشتم که بنا به ملاحظات امنیتی هم که شده، مرا از اختلاط با گروه‌های نژادپرست برحذر می­داشت.

دفعه بعدی که جرمی را دیدم، گفتگوی ناراحتی داشتیم. در حالی که سعی می­‌کردم موقعیت را بسنجم، پرسیدم «چه خبر؟»

جواب داد «خبری نیست.» کاملا آشکار بود که نمی­‌خواست با من دیده شود.

دوباره با امید به باز شدن دریچه‌­ای به آنچه در سرش می­گ‌ذشت پرسیدم «اینجا چه کار می­کنی؟»

مختصر و مفید گفت «حبسم رو می­‌گذرونم.» بیش از دهانش، چشمهایش حرف می­‌زدند که از دیدن کنجکاوی من روی خالکوبی‌های بدنش، کاملا ناراحت به نظر می­‌ر‌‌سیدند.

دور شدم.

جرمی را در همه جای زندان می‌­دیدم اما اوضاع همیشه غریب بود؛ به ندرت با من حرف می­زد و چنان سعی می­کرد هم‌­پالکی­‌هایش از من دور بمانند که انگار قرار است بگویم چه آهنگ‌های رپی گوش می­‌کرده! به تدریج، کار به جایی رسید که فقط سری تکان می‌­دادیم و از کنار هم می‌­گذشتیم.

اطمینان دارم که این جرمی دوم به محض خروج از زندان از خالکوبی‌هایی که در زندان کرده است، پشیمان می­‌شود. شاید بخواهد پاکشان کند اما احتمالا غیرممکن باشد. هر بار که در جهان آزاد به آن نمادهای نفرت بر دست‌هایش نگاه کند، شرمسار خواهد شد.

جادوی زندان

در سال‌های بعد، دوستان دیگری از راه رسیدند که همگی به کلی عوض می‌­شدند. گویی جادوگرانی بودند که می­‌توانستند تغییر هویت بدهند؛ به ویژه هنگامی که پای نژاد در میان بود. به تدریج فهمیدم که هر کسی که به زندان می­‌افتد، ناگزیر از انتخاب یک هویت اجتماعی است.

در طول سالیانی که گذشت فهمیدم که همه گروه­ها و دسته­های زندان تقریبا مشابه یکدیگر هستند؛ ساده است فکر کنیم اگر چیزی، مذهبی یا فرهنگی باشد، مثبت است. شاید این طرز فکر تا حدی هم درست باشد. با این حال، همه ما ساختار مبتنی بر گروه داریم، مانند دسته‌­های خلافکار، دیگران را می‌­ترسانیم و فردیت را سرکوب می‌­کنیم.

پیوستن به دسته مثبت­‌ها

من هم به جای تنها ماندن، به گروه آدم‌های عادی پیوستم، چون فکر کردم بخشی از یک اجتماع مثبت و نه عضوی از یک دسته خلافکار که همه عمرم اجتناب کرده­‌ام، خواهم شد. ما حتی هنگامی که دیگر زندانیان، «دسته» خطابمان می­‌کردند، اصلاحشان می­‌کردیم و می­‌گفتیم «نه، ما فرق داریم؛ ما خانواده­‌ایم.» اما در واقع، همه ما یک غلط می‌­کردیم؛ سعی می­‌کردیم با تکیه بر قدرت جمعی، از آسیب دیدن در امان بمانیم. آن هم با استفاده از خشونت!

بالاخره هم این گروه را ترک کردم. دیگر با آنها نمی­‌پلکیدم و در جمع­هایشان حاضر نمی­‌شدم. بلافاصله، همان مردانی که می­‌گفتند مرا مانند برادر دوست دارند و سال ها همدیگر را می­‌شناختیم، چنان به من پشت کردند که انگار چه جنایتی در حقشان کرده‌­ام. به قدری بی­توجه از کنار یکدیگر در راهروهای زندان رد می­شدیم که گویی غریبه هفتاد پشت هستیم؛ درست مانند جرمی!

یک پرسش

آیا آنچه جرمی و این آدم‌ها کردند، فقط برای امنیت بود یا فرار از تنهایی؟

تردیدی نیست که زندان می­‌تواند احساس تنهایی را به نهایت برساند. حتی برخی می­‌گویند غرض اصلی از ساخت آن، القای همین حس انزوا و ضعف است.

به همین دلیل، اکنون بر خلاف دوست قدیمیم، تک و تنها در زندان ایستاده‌­ام، چون باور دارم آنچه به خاطرش می­جنگم، بسیار مهم­تر از آن کسی است که بخواهد در کنارم بجنگد!

کریستوفر بلک­ول ۳۸ ساله به جرم قتل و سرقت، محکومیتی ۴۵ ساله را در زندان ایالتی واشنگتن می­‌گذراند و در تلاش برای انتشار کتابی است که درباره حبس انفرادی نوشته است.

4.5/5

مطلب برای شما جذاب بود؟
در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک‌گذاری در واتساپ
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک‌گذاری در توییتر
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک‌گذاری در لینکدین
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک‌گذاری در تلگرام

مطالب پیشنهادی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وکیلیکس در شبکه‌های اجتماعی

بیانیه مسئولیت

نظرات ابراز شده در محتواهای منتشر و به اشتراک گذاشته شده وکیلیکس، نظر شخصی تولیدکنندگان آنهاست و به معنی تایید وکیلیکس نیست!
اسکرول به بالا