پیکار با بیداد

دیل مینامی، وکیل مدافع نامدار آمریکایی ژاپنی‌تبار از زندگی سرشار از تلاش خود برای نبرد با بی‌عدالتی می‌گوید.

من یک آمریکایی ژاپنی­‌تبار نسل سومی هستم. پدر بزرگ و مادر بزرگم اوایل سال‌های ۱۹۰۰ از میهن خود به دلیل شرایط رو به زوالش گریختند و به «جستجوی طلا» به آمریکا مهاجرت کردند. پدر و مادرم در کالیفرنیا متولد شدند و از آغاز تولد، شهروند آمریکایی محسوب می‌­شدند اما جنگ جهانی دوم را فقط به دلیل تبار ژاپنی، به همراه سایر اعضای خانواده‌­هایشان در زندان گذراندند؛ نخست در طویله‌­های متعفن و سپس، در زندانهای چندش‌­آور مردابهای آرکنسا. من در بیمارستان ژاپنی‌ها واقع در شرق لس­آنجلس به دنیا آمدم؛ تنها بیمارستانی که آن روزها، پزشکان ژاپنی را برای کار استخدام می­‌کرد. پدرم کشاورزی کرد، باغبانی کرد، و بالاخره صاحب یک فروشگاه ورزشی کوچک شد. مادرم، هم در فروشگاه کار می­‌کرد و هم در خانه. دو برادر بزرگتر دارم که به کمک کتاب و ورزش و خشونت ناخواسته، آموزشم می­‌دادند؛ درس‌هایی ارزشمند که بعدا در زندگی به کارم آمدند.

پدر و مادرم به ندرت درباره تجربه تحقیرآمیز زندانی شدنشان صحبت می­‌کردند اما به من آموختند که برای فرمان بنیانگذاران این کشور که «همه برابر آفریده شده‌­اند و باید برابری را تجربه کنند» احترام قائل باشم. با این حال، تماشای جنبش حقوق مدنی سال‌های آغازین دهه ۶۰ از تلویزیون که تظاهرات مسالمت‌­آمیز سیاه­پوستان خواهان حق ورود به رستوران‌ها با حمله سگ‌های وحشی و خودروهای آب­پاش پاسخ داده می­‌شد، به شدت سردرگمم می­‌کرد. شورش سال ۱۹۶۵ محله واتس هم همین بلا را بر سرم آورد؛ لس‌­آنجلس در آتشی می­سوخت که با سرخوردگی سیاه‌پوستانی که «رویای آمریکایی»شان، کابوسی واقعی شده بود، شعله‌­ور می­‌شد.

سال‌های ناآرامی

نمی­‌توانستم لفاظی ظریف رویای آمریکایی را با چنان رویدادهای مخوف و نژادپرستی نامحسوسی که در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی (USC) تجربه می­‌کردم، وفق دهم. از رشته علوم سیاسی، بدون هیچ مهارت به درد بخوری – غیر از فروش کفش‌های ورزشی کانورس – فارغ‌­التحصیل شدم. بهترین گزینه پیش رویم، ورود به دانشکده حقوق بود. سال ۱۹۶۸، گام در حیاط دانشکده حقوق دانشگاه برکلی گذاشتم و تقریبا هر روز تحصیل به تظاهرات و اعتراضاتی جدید و سوزش ناشی از گاز اشک‌­آور گذشت که برای من، حکم بلوغ نسلمان (نسل پس از جنگ جهانی دوم) را در آن روزگار پرتلاطم داشت.

آن سال، حوادث برجسته‌­ای روی دادند؛ فریاد اعتراض دانشجویان در سراسر جهان بلند شده بود؛ مارتین لوتر کینگ جونیور و رابرت کندی ترور شدند؛ تامی اسمیت و جان کارلوس، برندگان مدال‌های طلا و برنز دوی ۲۰۰ متر المپیک مکزیکوسیتی، هنگام پخش سرود ملی ایالات متحده، مشت‌های گره کرده پوشیده در دستکش‌های سیاه خود را رو به پرچم، بالا نگه داشتند؛ شورش‌های گردهمایی دمکراتیک ملی؛ اعتراض‌های خونین ضد جنگ ویتنام علیه جنگی بی‌­معنی؛ و شاید تاثیرگذارترین واقعه بر من، اعتصاب جبهه آزادیبخش جهان سوم در دانشگاه ایالتی سان‌فرانسیسکو بود که علیه تحریف و تخفیف تاثیر، فرهنگ، مشارکت، و نقش رنگین­‌پوستان در منابع آموزشی آغاز شد.

در معضلات بیداد غرق شده بودم و مدت‌ها بعد به سرچشمه شکل­گیری شور و خشمم پی بردم؛ تجربیاتم در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و اضطرار حکم مرگ و زندگی برای جنگ در ویتنام! شاید بزرگترین تاثیر بر دیدگاهم، شخصی بود؛ تبعید و زندان ناعادلانه خانواده‌­ام و ۱۲۰.۰۰۰ آمریکایی ژاپنی­تبار دیگر و نقض حقوق اساسیشان به واسطه توجیه مبهم و بی‌­اساس «ضرورت نظامی.» هنگامی هم که پرونده شکایت معروف به کورماتسو علیه دولت ایالات متحده به دیوان عالی رسید، مردان قانون در برابر این جامعه بزرگ ژاپنی­‌تبار رسوایی به بار آوردند.

وکالت

به لطف استادان از دانشکده حقوق برکلی فارغ‌­التحصیل شدم و آزمون وکالت را با موفقیت گذراندم، و به اتفاق گروهی از دوستان، یک موسسه حقوقی غیرانتفاعی تاسیس کردیم؛ «گروه حقوقی آسیا» با هدف کمک به توانمندسازی آمریکایی‌های آسیایی­‌تبار که عموما خود و تاریخ، فرهنگ، مشکلات، و دستاوردهایشان، در جامعه نادیده گرفته یا دچار کج‌­فهمی می­‌شدند، شکل گرفت.

هدفی عالی برای پاسخگو کردن نظام به این اجتماع از مهاجران و نسل‌هایشان، ما را گرد هم آورده بود. گروه حقوقی آسیا، ناخواسته به یک شرکت حقوقی غیرانتفاعی تبدیل شد. ما تجربه مدیریت کسب­‌وکار را نداشتیم و چنان بر پرونده‌­های رایگان عدالت اجتماعی متمرکز شده بودیم که از اجاره و انواع قبض و صورتحساب غافل ماندیم!

اضطراب ناشی از فقدان مهارت‌های عملی، به ویژه در نبود راهنمایی در کنارمان، کابوسمان شده بود. از این رو، هر چهارشنبه، بساطم را جمع می­‌کردم و به جستجوی کتاب‌های آموزشی مدیریت شرکت حقوقی در کتابخانه حقوق اتراق می­‌کردم. باید خودآموزی می­کردم زیرا تقریبا هر پرونده مدنی یا کیفری را که می­‌آوردند، می­‌پذیرفتم.

در کنار فقدان دانش و تجربه، با حریفان هولناکی روبرو بودیم؛ رفتار خصمانه و نژادپرستانه قضاتی که تحقیر می­‌کردند و یا طعنه می­‌زدند و از من ژاپنی­‌تبار می­‌خواستند مترجم موکلی چینی باشم. ما در جلسات رسیدگی و محاکمه، درد گرایش آشکار قضات به طرف غیراقلیت مقابل را تحمل می­‌کردیم. شب‌های بسیاری، در حالی که نه دود بلکه آتش از سرم شعله می­‌کشید، خشمگین و عصبانی به خانه برمی‌­گشتم. اینجا بود که تصمیم گرفتیم کارزاری را برای دگرگونی ظاهر و ترکیب کرسی قضاوت از طریق لابی با فرمانداران، کمیته­‌های گزینش قضات، معرفی نامزد، و تقویت ارتباطات با دوستان صاحب نفوذ، آغاز کنیم. فهمیدیم که عدم تنوع، ناشی از فقدان قدرت است. از آن هنگام، پیشرفته‌ای بزرگی کرده­ایم اما هنوز راه زیادی مانده است.

جستجوی عدالت

ما به درآمد کافی رسیدیم اما از اشتیاق من به پرونده‌­های رایگان عدالت اجتماعی کاسته نشد؛ پیکار برای انتصاب پروفسور دان ناکانیشی در دانشگاه لس‌­آنجلس (UCLA)؛ شکایت‌های گروهی علیه اقدامات تبعیض­‌آمیز پلیس؛ شکایت‌های علیه تبعیض سیستماتیک یک شرکت بزرگ بیمه؛ اقامه دعوی علیه یک دانشگاه به منظور راه‌­اندازی یک دوره مطالعاتی آسیایی آمریکایی؛ و ابطال محکومیت ۴۰ ساله فرد کورماتسو به دلیل مقاومتش در برابر دستور نظامی تبعید آمریکایی­‌های ژاپنی­‌تبار.

محکومیت کورماتسو در طول جنگ جهانی دوم، طی رای تاریخی و بسیار انتقاد شده دیوان عالی در سال ۱۹۴۴ تایید شد اما رویداد خطرناکتری که پیش از این محکومیت اتفاق افتاده بود، تسلیم تقریبا کامل دیوان عالی در برابر شواهد جعلی ارائه شده بود که بعدا در پرونده ما افشاء شد؛ دولت، شواهد مغایر با ادعای دولت مبنی بر خیانت و خطر ناشی از آمریکایی‌های ژاپنی­‌تبار را پنهان و نابود کرده بود.

توقف تکرار تاریخ

امروزه، ما هنوز پژواک تاریخ را می­‌شنویم و مشاهده همان رفتار دشمن­‌پندارانه علیه مسلمانان، عربها، مهاجران، و گروه‌­های در حاشیه، باعث خشم و ناراحتی می­‌شود. تکرار همان دفاعیات محوری پرونده کورماتسو هم در برابر رئیس جمهور، مایه دلسردی است. امید کارزار ما با نام «توقف تکرار تاریخ،» یادآوری آسیب‌های ناشی از نژادپرستی و قدرت مهارنشده بر پیکر اقلیتها و در نتیجه، کل جامعه است.

شاید راهی که برگزیدم، چندان هموار نبود؛ من می­خواستم در جامعه‌­ای نژادپرست پیش بروم و همزمان، میان عشقم به مردم و ستم جامعه و احترام به حاکمیت قانون در عین وقوف بر محدودیت‌ها، هماهنگی ایجاد کنم. یک بار در میانه راه، گرفتار در بحران شغلی، از خود پرسیدم که آیا نباید حرفه دیگری را برگزینم؟ همه کیفیات شغلی مورد نظر خود را ردیف کردم و با نقاط قوت و ضعفم سنجیدم و دیدم کاملا مناسب حرفه وکالت و همکاری با شرکایی به همین میزان، مشتاق عدالت، سختکوش، و به غایت مجرب هستم. از آن پس، دیگر به پشت سرم نگاه نکردم.

4.5/5

مطلب برای شما جذاب بود؟
در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک‌گذاری در واتساپ
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک‌گذاری در توییتر
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک‌گذاری در لینکدین
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک‌گذاری در تلگرام

مطالب پیشنهادی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وکیلیکس در شبکه‌های اجتماعی

بیانیه مسئولیت

نظرات ابراز شده در محتواهای منتشر و به اشتراک گذاشته شده وکیلیکس، نظر شخصی تولیدکنندگان آنهاست و به معنی تایید وکیلیکس نیست!
اسکرول به بالا